مدتی پیش در حال رفع اشکال کامپیوتر خود بودم که مادربزگم داخل اتاق شد و پرسید چه کار می کنم ، من هم برایش توضیح دادم که بعد از گذشت مدتی نیمه طولانی و چندین مرحله جور و واجور دیگر ، نشان می دهد که ایرادی دارد و یا خیر... مادربزرگم درحالی که دستانش پشتش گره و قدم زنان وارد اتاق شده بود با خنده ای حاکی از مادربزرگ بودن و پایانی برای مکالمه گفت : " خب چرا از همان اول نمی گوید ایرادی دارد یا نه ... " و از اتاق بیرون رفت. واقعا چرا از همان اول ایراد مشخص نمی شود؟Wednesday, December 31, 2008
ایراد
مدتی پیش در حال رفع اشکال کامپیوتر خود بودم که مادربزگم داخل اتاق شد و پرسید چه کار می کنم ، من هم برایش توضیح دادم که بعد از گذشت مدتی نیمه طولانی و چندین مرحله جور و واجور دیگر ، نشان می دهد که ایرادی دارد و یا خیر... مادربزرگم درحالی که دستانش پشتش گره و قدم زنان وارد اتاق شده بود با خنده ای حاکی از مادربزرگ بودن و پایانی برای مکالمه گفت : " خب چرا از همان اول نمی گوید ایرادی دارد یا نه ... " و از اتاق بیرون رفت. واقعا چرا از همان اول ایراد مشخص نمی شود؟دوهزارونه
قدیمها از نوروزمان دلگیر می شدم که چرا هیچ هدیه ای برایمان نمی آورد ، نه درختی دارد نه کالسکه نه ... و بدتر از آن یک داریه زنگی دارد که شبهای عید با یک چهره ترسناک در کنار شیرینی فروشیها به ما گیر می داد که بی دلیل به او پول بپردازیم ، اما حتم داشتم عمو نوروز ما یک چیز دیگری است که فعلا به کمک بابا نوئل یا همان سانتای بیگانه رفته و مدتی طولانی است که سال نو ما بی صحاب سپری می شود . ربطی به سال جدید ندارد اما بد نیست که بگویم برای بار چندم فیلم Inside Man را ملاحظه فرمودم و به یاد دیالوگ آخر دنزل واشینگتون با رییس پلیسش افتادم که می گفت :They Found that missing madrugada money...
!No shit-
?Yes; you want to know where it was-
?In my bank account-
No-
?My summer house in sag harbor-
No-
?My wallet-
No-
Then no, i don't want to know-
Tuesday, December 30, 2008
گاهی اوقات - سه

شادی از بابت مشاهده دست ساخته خودتان همواره برقرار نیست ، شاید گاهی اوقات خودتان را راضی می کنید که این همان است که می خواستم و ته دلتان می گوید : " هیسسس .. " و معمولا همه صدای هیس را واضح تر از صدای لبخند تصنعی شما می شنوند ، پس بیاید با خودمان روراست باشیم ، بقیه به کنار ، با خودمان روراست باشیم خودش خیلی امیدوار کننده است ، متشکرم.
خانم ها

خانمها به نوبه خود شرایط مختلفی دارند ، اما بعضی مواقع کمی استرس آور است ، برای من البته . پاشنه بلند ، تهدید آمیز و خطرناک ، مخصوصا اگر روی پای شما بروند... لب قرمز ، نگران کننده و غیر قابل پیش بینی و خدایی نکرده سیگار هم بکشند... ناخنهای بلند و براق ، به شدت خطرناک و غیر قابل کنترل مواقعی که می خواهند در کیف را باز کرده و آینه جیبی را در بیاورند... موهای بلند ، نگران کننده ، استرس آور ، وقتی کاملا بدون پیش بینی تصمیم به بردن جمعی موها از یک طرف به طرف دیگر بدون کمک دست و با حرکت سر می گیرند... ای بابا ...
پنج
گاهی اوقات - دو
گاهی اوقات - يک
Monday, December 29, 2008
اخبار
اخبار در هر سن و شرایطی بخش بسیار مهم و ملزمی از زندگی ما را اشغال می نمایند ، این عناصر برای ما دارای واکنش بد ، خوب و یا بی اثر می باشند. ممکن است فردی اخبار را به نوعی بیان کند که با اصل آن تفاوتهایی داشته باشد ، این فرد اخبار را به اشتباه بیان می کند و گاها به همین دلیل در تصمیم گیری های شما مشکل ایجاد می شود. معمولا این فرد با افرادی همتای خود روابط دوستانه برقرار می کند ، بنابراین به تصمیم گیریهای نادرست بیشتری می انجامد و خب متشکریم با این وجود.
سه
فرمانیه

به یاد خاطره سیاه سفید روزی افتادم که در حال بازگشت از دارالتعلیم مدرن در میانه چهار راه فرمانیه ، در حالیکه سرم پایین بود ، دستی کاغذ به دست نا گهان جلو چشم بنده قرار گرفت ، در حالیکه تمامی دید بنده به یک دست و کاغذ نیمه مچاله همراه با خطوطی کج و معووج خلاصه می شد ، صدایی کاملا متفاوت با بیانی غیر آشنا گفت : " بانکه ... کجاست؟" سرم را بلند کردم ، دو شتر بود و یک پیرمرد و چهار راه فرمانیه...
بقیه پول

مدتی پیش با دوربینمان در حال گشت و گذار در خیابان های تهران بودیم و در حال بگو مگو بر سر فلان عکس که من می گفتم آن عکس را در فلان جا و فلان تاریخ گرفته ایم و دوربین بنده نیز منکر می شد و زمان و مکان دیگری ذکر می کرد تا اینکه نا گهان به یک قشر متفاوت از جامعه برخورد کردیم ، بحث بر سر بقیه پول ، خیابانهای تهران ، شغل ، بنزین ، شخصیتهای سیاسی و مذهبی و غیره با هم پیوند خورده بود و کم کم به مادر ، خواهر و وضعیتهای جسمانی ممکن تغییر حالت داد و در زمانی کوتاه تر از قبل بحث به صورت صامت و با صدای ارتعاش استخوان ادامه پیدا کرد ، مدتی بعد همه چیز ساکت شد و راننده تاکسی راضی و با غرغر تمام جریان را برای من تعریف کرد. یادم می آید که گفته بودم کاش می شد همه با هم توافق کنیم و اسکناس های پاره را از هم بگیریم ، شاید این جریان بقیه پول هم به نوعی توافق نیاز دارد.
برخورد

این را به اصرار خانم عاطی نوشتم و قطعا جز اثبات مجدد و تکامل فرضیه مجنون بودن اینجانب تاثیر دیگری در خواننده محترم نخواهد داشت ، قضیه از آن دوران شروع می شود که هنوز یک متری بیشتر نبودیم و قطعا در آن زمان هنوز نو نهال بسر می بردیم ، عادتی که بنده در آن دوران رنگین به یاد دارم به تعداد انبوهی ضربات سنگین توسط اجسام سخت بی حرکت خلاصه می گردد ، بنده دوست داشتم خودم را با شدت هر چه بیشتر به در و دیوار و امثالهم بر خورد دهم و بعد از نقش زمین شدن با شادی فراوان تر از قبل برخورد به ادامه مسیر نامعلوم کودگی بپردازم ، و قطعا در کار اختیاری هرگز گریه نمی کنم! ... بله ... .
امید

خب اشعار ما که تمامی ندارد و شما هم به خیال خود هر بار که به افقی مبهم با دهانی باز (که گاها منجر به ریختن آب دهان بر روی لبه پیراهنتان می گردد) خیره می شوید و به این فکر می کنید که آیا می شود روزی برسد که کمی بفهمید ، به یاد بنده می افتید که می گویم : " خیر " و با امیدی نا مضاف شده به زندگی اسمی خود می پردازید ، نمی شود دیگر اصرار نکنید ، خودتان هم بعدا از من تشکر می کنید ، قسم می خورم.
Sunday, December 28, 2008
مجردی

عزیزم چرا به برف خیره شدی؟ .... چیزی شده؟ ... از دستم ناراحتی؟ ... خودتو لوس نکن دیگه ... قلبت درد می کنه دوباره؟ ... اونی که زنگ زد بهت چی گفت اینجوریت کرد؟ ... می خوای بریم بیرون برف بازی؟ ... اصلا شام بریم بیرون خوبه؟ ... می خوای بریم سینما؟ ... نکنه مامانت چیزی شده؟ ... بیام بغلت کنم و ببوسمت خوب شی؟ ... میامااااا ... عزیزم الان خوبت می کنم...
فقط خفه شو عزیزم ، دارم به خاطرات مجردی فکر می کنم.
درد

مادرم می گوید وقتی سنی کمتر از یک دست داشتم ، با صدایی ناش از ناله و دردی عمیق با قدمهایی تند در خانه مشغول حرکت می شدم ، سپس مادرم به من می گفته : " چی شده ... ؟ " و من با صدایی آکنده از درد و اندوه جواب می دادم : " انـدشـتـم درد میکنه" و مادرم می پرسیده : " چرا؟ " و من در حالیکه پلکهای پایینم تا نیمه چشمانم بالا می آمده ، همراه با یک خنده کاملا هیستریک جواب می دادم : " گاز گرفتم " و دوان دوان از مادرم دور می شدم... این گفتگو هر روز در حدود بعد از ظهر اتفاق می افتاده...
ماشین دودی

یکی از فامیلهایمان که روان شناسی خوانده بود می گفت که وقتی بنا به اجبار به تیمارستان سر می زده تا از نزدیک با محیط کاری آشنا شود یک مرد جا افتاده همواره او را صدا می زده و در حالیکه سـعی داشـتـه مـخاطـب بـه مـشـت بـسـته اش تـوجـه کـنـد ، با لحنی پر هیجان به او می گفته : " تو دستم چیه؟ " و بعد از سکوتی چند ثانیه ای بلند تر از قبل و همراه با باز کردن مشت خود می گفته : " ماشــیــــــن دودیــــــه " ... چیزی که من را به فکر برد و کمی هم آزار می داد واژه ماشین دودی بود که واقعا واژه ای ناشایست و سنتی به شمار می رود و چیز دیگری که به کل من را عصبی می کرد این بود که اگر به جای ماشین دودی واژه لوکوموتیو و یا قطار و حتی ترن را جایگزین کنیم تناسب پیام لحظه قبل از باز کردن مشت با بعد آن برهم می خورد.
Saturday, December 27, 2008
خانم خوش

به مدتی طولانی با یک خانم به دلایلی صحبت و تعامل داشتم و ار قضا ایشان هم از جمله خانم های خوش خر جامعه پوشاک بودند و از نوعی عطر خاص استفاده می کردند ، خب تا اینجا همه چیز عادی بود اما بعد از مدتی بنده با ایشان دیگر برخوردی نداشتم اما هر خانمی که از کنارم رد می شد برایم یک فاکتور بویایی آشنا داشت و بنده فکر می کردم که ایشان بوده ، این قضیه کمی بالاتر گرفت و کار به آقایان ، کودکان و بعد ها به رستوران و غیره کشید ، در حالیکه اشتباهی مرتکب نشده بودم ، و حالا هر روز صبح بعد از بستن کروات کج و کوله و پوشیدن کتی که نمی دانم کی و کجا یک تکه خاک رویش نشسته به سراغ ادکلنهایم می روم و دیگر زمانی بر سر انتخاب ادکلن نمی گذرد ، و همه بوی خانم خوش خر را می دهد و خب متشکرم از ایشان.
دوربین من

چند روزی بود که ما دچار یک بحران شدیم ، دوربین من پایش را در یک کفش کرده بود که الا و بلا من یک زن می خواهم ، خب برای من چیزی در حدود یک شوک بود چون نمی دانستم دوربین ها هم مرد و زن دارند ، و در مرحله بعد نیز این عجیب بود که دوربین زن چه شکلی و کجاست؟ تا اینکه یک روز دوربین بنده به حالت عادی برگشت ، پرسیدم چطور شده که شما از خر شیطان پایین آمدی؟ گفت من از حالا به بعد زن گرفتم ... . . . نتیجه ای که از این خاظره گرفتم این بود که خودم را در بحث های شخصی اجسام دخیل نکرده و به دیگران نیز توصیه این امر را بفرمایم.
درجه اول

خب ، در درجه اول یک ظرفشویی و در درجه دوم شاید فحش به بنده که دارم سعی میکنم با مفاهیم عمیق و عرفانی و پست مدرنیم و گاها فاشیسم شرقی و یا راشیتیسم مذهبی ذهن شما را با یک پارک نیمه سوخته ای که هنوز کار می کند یکی کنم... خب نه این کار را نمی کنم شما می توانید به روی خط متقاطع واقع در سمت راست ، بالا با فشردن پلاستیک سخت واقع بر شبه موش روی چوب چهار پایتان از این حادثه قریب الوقوع به یک حادثه غریب الوقوع جهش فرمایید. متشکرم
Subscribe to:
Posts (Atom)



