Saturday, November 14, 2009

خداحافظ




امروز، شنبه، ساعت یازده و نوزده دقیقه، بعد از صد و بیست و نه پست و چهارهزار و سیصد و یازده بازدید از هشت دی هزارو سیصد و هشتاد و هفت، سرانجام رسالتی که مرا به گشایش چنین مکانی وا داشت، به کمال رسید.


از شاین عزیز، اولین دوست و خواننده تفکراتم متشکرم، بی پروا مرا تشویق می کرد، دل تنگش می شدم. امیدوارم تمامی قرایح دنیا روزی در خانه او را بزنند.
دیلی پست، دوستی که مرا می خواند و هیچ نظرش بی دلیل نبود، کم می گفت و کارآمد. آرزو می کنم که روزی در دکه های روزنامه فروشی، دیلی پست به چشمم بخورد.
مرثای دوست داشتنی که این اواخر آمد، خلوص نظراتش آرامش بخش بود. طالب درخشانی حقیقت، افتخار داشتم که دنبالش کنم، اما زمان اجازه نداد که او را بگیرم، می خواهم که همیشه احساسات در جیبش باد کند.

از تمامی خوانندگان دیگر متشکرم برای زمانی که صرف چشیدن طعم ذهنم می کردند، از تارتاروس عزیز، یا حتی هیدن. خیلی ها نا تمام ماند، به خاطرش مرا ببخشید. بسپارید به گذرا بودن هر چیز در این دنیا، بسپارید به عدم ثبات من و بسپارید به کمال رسالتم.

از این روز به بعد به مرور بازدید ها به صفر می رسد، همه چیز فراموش می شود، آرتلس در ذهن ها مدفون می شود، آثارش از همه جا پاک می گردد، حتی اگر بلاگر تصمیم بگیرد، تمام احساساتی که بنای چنین عمارت عشقی را به پا کرد را به قبرستانی مبدل می کند که هرگز کسی را برای گریستن نمی پذیرد.

هرچه در اینجاست، از من است، تمامش از دستانم، چشم و احساسات خالص، از امروز تمامشان جای اصلی خود را پیدا کردند. دیگر جایی دنبالش نگردید. آرتلس همینجا میمیرد و بعد از تشویق حضار، همه چیز به پایان می رسد. تنها چیزی که باقی می ماند، وفاداری تماشاچیان است، اما کسی نمی داند که کارگردان وفادار مانده. آرتلس نقابی بود که دیگر احتیاجش ندارم، فرزان خطابم کنید.

حرف آخر، متفاوت با اول است، اما این آخر برای من ابتدای راهی طولانی از شکیبایی است. پست سرم کاسه ای آب بریزید و شکیباییتان را در کوله بارم بگنجانید تا در این مسیر طولانی طاقت بیاورم....

خداحافظ، به غلظت یک پایان واقعی، یک عدم وصال ابدی...

فرزان

Friday, November 13, 2009




به زودی اینجا تعطیل می شود



Thursday, November 12, 2009

اُوه

 کی فکر می کرد که یک جمله همه چیز را به یک فرد برگرداند؟ یعنی انگیزه، نمایش خیلات، سخته....حتی رویاها و زخمهای عمیق و قدیمی را تحقق ببخشد و درمان کند؟ مثل کشیده ای که کنستانتین به فرشتهه زد، پر تاثیر باشد؟ یک تماس، یک آه به دور از تمام تفکرات پورنوگرافیک احمقانه، یک اووه به غلظت شیرموز دست ساز... آخ که چه عجیب است ما! عجب عجیب با تعجب جامع جای جعبه جادویی جمعه ها جمله ایی جدال جو جوید و گفت: گاهی اوقات آدم نمی فهمد و وقتی فهمید می گوید: اُوه

Monday, November 09, 2009

آقای عبلی

رفتم دم باغ در شکسته، دیدم عبلی اونجا نشسته، گفتم عبلی روغن چطو شد؟ گفت والا به خدا پنج زاری گم شد؛ این یکی از اشعاریست که در دوران کودکی زیاد زمزمه می شد، مدتی پیش پس از سالهای بسیار دوباره به این شعر فکر کردم و به بی مسئولیتی آقای عبلی پی بردم و درک کردم ایشان اولین آشنایی من با نحوه پیچاندن انسانها بوده، ایشان ابتدا مقداری پول از ما پیچانده سپس در باغی خرابه می چپد تا اینکه ما می رسیم و دروغ گویی را شروع می کند؛ واقعا که این داستانهای کودکی سرنخهای مهمی را در شرایط اجتماعی حاضر روشن می نماید، مگه نه آقای عبلی؟

Sunday, November 08, 2009

جامعه شناس


ما اینقدر جامعه شناس داشتیم، داریم و قراره که باز هم داشته باشیم... اما فکر نمی کنم چیزی مثل جامعه درمان یا جامعه پزشک داشته باشیم، بعد از این همه شناخت.... لیسانسیه هاش بیکارن، نه؟

Sunday, November 01, 2009

Freak

don't talk like one of them. you're not... even if you'd like to be. to them, you're just a freak...like me. they need you right now. but when they don't. they cast you out like a leper. you see, their morals, their code... it's a bad joke. dropped at the first sign of trouble. They're only as good as the world allows them to be. I'll show you...when the chips are down, these civilized people... they'll eat each other...see, I'm not a monster. I'm just ahead of the curve.

The Dark Knight